اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1412
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
حق اولياى خويش را حقيقت است ، از بهر آنكه او از خلق بىنياز است . پس آنچه از خلق خواهد نيك آمد خلق را خواهد نه منفعت خويش را . پس محبت او خلق را بىعلت است و محبت خلق او را با علت . و هرچه با علت باشد مجاز باشد ؛ و هرچه بىعلت باشد حقيقت . چون اين اقسام محبت بدانستيم بازگرديم به معنى بيت . اين قايل محبت را دو قسم نهاد نه به آن معنى كه محبت را مقام دو است ، لكن به آن معنى كه اصل همه مقامات محبت از اين دو معنى خيزد : يكى محبت به هواى خويش ، و يكى محبت به آن معنى كه مراد دوست طلب كند . اما آن معنى هوا ميل است كه گفت من ترا دوست مىدارم دوستى هوا . و از اين هوا نه آن خواست كه مرا بر تو هواى عشق است چنان كه فاسقان را باشد ، لكن هواى ميل باشد . گفت مرا ميل همه به تو است و به غير تو هيچ ميل نيست . و نيز هوا سقوط باشد ، چنان كه خدا گفت : وَ النَّجْمِ إِذا هَوى . اقسم بالثريا اذا سقط . گفت من آنم كه افتادهام در محبت تو معتكف مانده بر در تو ملازم گرفته آستانهء تو . و نيز هوا مراد نفس باشد ، و معنى هوا به اين قول آن باشد كه من ترا به هواى خويش دوست مىدارم هيچ منت نيست و مرا از تو به اين محبت هيچ طمع نيست به مكافات ؛ چنان كه در قصهها آمده است كه چون زليخا از يوسف مراد خويش طلب كرد او را جواب داد كه هرچه با من كردى به هواى خويش كردى ترا بر من منت نيست . مراد طلب كردن محال است . و در زير اين رمزى عجب است و آن آنست كه اگر دوستى در ميان نيست ، گستاخى چرا است ؛ و اگر دوستى حقيقت است محب را خود مراد نباشد . اما آنكه گفت حب ديگر آن است كه تو سزاى دوست داشتنى ، اين را معنى بسيار است ، لكن اصل او به دو معنى بازگردد : يكى آنكه تو سزاى محبتى از بهر آنكه بر و احسان ترا نهايت نيست ، و آنكس كه او را صفت اين باشد او سزاى دوستى باشد ؛ يا معناش آن باشد كه تو سزاى دوست داشتنى ، از بهر آنكه در ازل بىعلت مرا دوست داشتى . بدايت محبت از تو آمد . و البادى بالود لا يكافى . و نيز